رفته بودم قسمت جدید شهرزاد رو بخرم.
اول رفتم سمت نونوایی. دوتا نون بربری کنجدی خریدم و انداختمشون توی کیسه ی پارچه ای مخصوص نونهام. بعد رفتم سمت مغازه ای که بلیط استخر نیم بها میفروشه. دوتا بلیط خریدم( تصمیم دارم جمعه با هستی و خرمالو جون برم استخر) و قدم زنان رفتم سمت مغازه ای که کارهای چوبی سفارشی انجام میده. البته بیشتر کارهاش مخصوص سیسمونیه. اما من میخواستم ازش قیمت یه کتابخونه ی جمع و جور رو بگیرم.
رفتم داخل مغازه و با صاحب مغازه حرف زدم. عکس کار رو که از این*ست*اگ*رام پیدا کرده بودم با ابعاد نشون صاحب مغازه دادم. بعد از محاسبه گفت چیزی حدود دویست هزارتومن میشه. باورم نمیشد. پیجی که عکس
برچسب: دلخوشانه, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:40
از سرویس پیاده شدم. ماشینی جلوی پام نیش ترمز زد. سوار شدم. راننده پیرمردی بود با عینک ته استکانی گرد و کلاه کاموایی قهوه ای رنگ. توی مرداد ماه. کلاه کاموایی!
چهره ی پیرمرد منو برد به دوران جنگ. دهه ۶۰. اون زمونا دیدن این چهره ها عادی بود. پیرمردهایی با عینک های ته استکانی و اورکت نظامی و کلاه کاموایی قهوه ای یا طوسی اما سرپا و قوی و در حال کار.
مدتهاست تعداد اینجور پیرمردها در جامعه کم شده. اکثرا عینک های مدل جدید و لباس هاس موقر پوشیده اند یا اینکه خیلی خیلی پیر و خمیده هستند.
دیگه عینک گرد ته استکانی کم میبینی یا کلاه کاموایی اونم توی تابستون.
دلم میخواست ازش یه عکس بگیرم و بذارم تو این*ست*
توی صافی لیوان دم نوشم کمی چای خشک ریختم، یه مقدار گل سرخ، تکه ای چوب دارچین و کمی پودر زنجبیل. بعد آب جوش رو ریختم روش و دربش رو گذاشتم تا خوب دم بکشه. فقط حیف که بهارنارنج نداشتم تا بهش اضافه کنم.
وقتی دم کشید نشستم روی مبل و غرق سکوت خونه ای شدم که ساعتی پیش تمیزش کرده بودم. پنجره ی سالن باز بود و نسیم اندکی پرده رو به رقص در میاورد.
جرعه جرعه دم نوش رو نوشیدم و مزه و بوی دلنشینش رو در ذهنم ثبت کردم.
هنوز آنتن م*اه*وا*ره نصب نشده و از اونجایی که من جز موزیک و برنامه ی دورهمی به هیچ چیز دیگه ی تلویزیون علاقه ندارم، تلویزیون هم خاموشه و خونه در سکوت فرو رفته.
بینی م رو داخل لیوان فرو میبرم ت
روزهای پنجشنبه ای رو که میرم سر کار دوست دارم.
مدیر کارخونه نیست.
مشاور عالی نیست.
مسئول فنی نیست.
خودم هستم و خودم و کارگرهای خط تولید و انبار که همگی حرف گوش کن میشن و خوش اخلاق. چون از صبح بیشتر وقتم توی سالن تولید میگذره اون هم در حال صحبت و چاق سلامتی با کارگرها.
روزهای دیگه اونقدر سرم شلوغه و اونقدر از دفتر تهران تماس میگیرند و کار رو سرم میریزند که حسابی بداخلاق میشم. کارگرها هم میفهمند و سعی میکنند دم پر من نیان. پنجشنبه ها ولی فرصت برای کار، صحبت، مطالعه و تحقیق هست و من وقت میکنم کمی به اطلاعات خودم اضافه کنم.
پنجشنبه ها رو دوست دارم.
کتابی رو از توی اینترنت پیدا کردم و عکسش رو فرست
دوازده سال قبل، دانشجوی دوره ی ارشد بودم که پدر بعد از یک بیماری پنج ماهه فوت کردند. جلوی چشمهامقطره قطره آب شدن مردی رو دیدم که برام مثل یه کوه قوی بود و فکر میکردم هیچوقت هیچیش نمیشه. بعد از مراسم سوم، مریض شدم. میگفتند آنفولانزاست. تا پای مرگ رفتم اما برگشتم. مادرم میگفت آخراش دیگه وقتی میخوابیدی
برچسب: گذشته, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 11:07
نشستم تو اتوبوس و ماشین راه افتاده. راننده و کمک راننده در حال بحث و جدل با هم هستند. صدای مهستی هم پس زمینه ی حرفاشونه.
"من دوست دارم، عاشقتم، اینجوری آزارم نده!"
اینجا نه بارون اومد. نه حتی ابری اومد تو آسمون. دیشب هم در جوار کولر گازی، از گرما و شرجی هوا خفه شدیم.
تو این دو روز فرصت نشد برم کنا
برچسب: برمیگردیممممممم, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 11:07
نشستم دارم دورهمی تماشا میکنم. برنامه درمورد بی پولی و پولداریه. یعنی اگر در این مورد مهران مدیری یه سریال دو هزار قسمتی هم بسازه بازم کمه.
کی میگه پول بده؟
من میگم پول خوبه. ولی مثل هر چیز دیگه ای پولِ بد، بده.
پولی که از راه درست بدست بیاد خوبه. اما پولِ بد خودش باعث هزار مشکله.
خیلی از مسائل با
برچسب: پولدار, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 11:07
جوون که بودم، نه ببخشید جوون تر که بودم، از مردها فراری بودم. یعنی کلا از مردها خوشم نمیومد.
هر کسی که بهم ابراز علاقه میکرد یه جورایی ازش فرار میکردم.
اصلا دوست نداشتم کسی بهم بگه دوستم داره.
اما دنیا به دوست داشتن و نداشتن من کاری نداشت.
اولین تجربه ام مربوط میشه به پسر همکار بابا که تقریبا با ه
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
دوستای عزیزی که کامنت هاشون ثبت نشده یا نیمی از اون پاک شده مطلع باشن که کار کار دشمنه. من نه چیزی رو حذف کردم نه تو کامنتهاتون دست بردم. احتمالا چون خیلی آدم مهمی هستم یکی وبلاگمو هک کرده
.
شاید هم بلاگ اسکای از دستم دلخوره.
به هر حال مطلع باشید و آگاه که مقصر من نیستم.
دوستتون دارم.
(0 لایک) برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
همیشه بدترین تنبیه رو برای خودم انتخاب میکنم.
خودم رو از آنچه دوست دارم، محروم میکنم!
.
.
.
شک میکنم.
به همه چیز شک میکنم.
...
بر من سزا نبود اینچنین عمری،
گاهی به سرخوشی و گهی به سرمستی
لیکن به اشک دیده سرمست و به خون دل سرخوش!
(0 لایک) برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
اولویت های زندگی مردان:
۱_ کارشون
۲_ موقعیت اجتمایی شون
۳_ اموالشون
۴_ دوستاشون
۵_ خونواده ی خودشون مخصوصا در آقایون ترک مادرشون
۶_ بچه شون
۷_ زنشون
۸_عشقشون
برای اون دوتای اول هم حاضرند از همه چیزشون بگذرند.
****
شب دراز است و قلندر بیدار
شب سیاه است و دل من بیتاب
(0 لایک) برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 11:35
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 3:54
اوج تنهایی من وقتی ست،
کز بیم تو، به تو پناه میبرم!
اوج تنهایی من، آنجاست
که سر به شانه های تویی مینهم
که جویبار اشکم را روان کردی!
اوج تنهایی من ،
میان بازوان توییست که دوستم داری!
میان هق هق من است که
دوستت دارم!
(0 لایک) برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 3:54
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 3:54
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 3:54